سورچران‌های مبتلا به سندرم حس بیهودگی
و اپیدمی حالت حاد خمودگی
✍ حمزه علی نصیری ۱۴۰۳۱۱۱۵
روز دوشنبه ۱۴۰۳۱۱۱۵ از جمله ایامی‌ست که در طبقه سوم کار دارم. سالن نسبتاً بزرگش با یک پیشخوان یکپارچه L مانند به دو بخش نابرابر تقسیم شده است. تکرار مکرر عبارت "واحد درآمد" با خط درشت بر روی برگه‌های A4 در سرتاسر پیشانی آن پیشخوان، بیش از هر چیز دیگری جلب توجه می‌کند. ۴ اتاق کوچک هم به آن سالن ضمیمه‌اند که ظاهراً کاملاً خالی‌ از هر نوع چنبنده‌ی قابل مشاهده هستند!؛ خالی از کارمند، خالی از ارباب رجوع، خالی از فکر و ایده و ابتکار و طرح و برنامه، تهی از حس مسئولیت، خالی از رفع و رجوع، تهی از موضوع!...

در پشت آن پیشخوان عریض و طویل نیز فقط یک زن و یک مرد دیده میشوند.

متصدی پاسخ به نامه من، پشت میز خدمت نیست.
یک نفر در انتهای یکی از اتاق‌ها -که درش کاملاً باز است- کنار میز کار و روی صندلی راحتی‌ چرخدارش با دهان نیمه باز به خواب عمیقی فرورفته و گردن نسبتاً ستبرتش تابِ خواب برداشته و کله نسبتاً بزرگش در موقعیت ساعت ۱۱ روی شانه راستش آویزان گشته و برجستگی حلقومش از چاک یقه پیراهنش بیرون زده است.

دقایقی می‌گذرد و تنها مرد موجود در سالن -که آشنایی قبلی باهم داریم- از پشت میز خدمت! بلند می‌شود و خود را در کسری از دقیقه به درب خروجی می‌رساند و قبل از خروج از سالن رو به من می‌گوید: "ببخشید؛ من مرخصی ساعتی گرفتم و باید بروم. الآن زنگ میزنم که بیاید". انصافاً هم در حضور خودم با گوشی خودش زنگ میزند.

حدوداً نیم ساعت طول می‌کشد تا کارمند مدعو! تشریف بیاورد. در این مدت، دو نفر، مکرر می‌آیند و می‌روند و سراغ یکی دیگر از کارمندان را می‌گیرند که نیست!

با مشرّف شدن کارمند مدعو! پروسه کار من آغاز می‌شود؛ شماره نامه را که دبیرخانه به من داده و قرار است از طریق سیستم اتوماسیون پاسخ داده شود، ارائه می‌کنم. شماره را می‌گیرد و پشت میز خدمت می‌نشیند و غرق کار! می‌گردد. اما بلافاصله دست از کار می‌کشد و نگاهش را به نقطه تلاقی پیشخوان با دیوار اتاقی که کارمندش خوابیده، متمرکز می‌کند و می‌گوید: "یک میلیارد؛ آخرش شد یک میلیارد." از همان نقطه، صدایی پر خط و خش، پاسخ میدهد: "مال من ۸۶۰ میلیون...".

من با اینکه در نقطه تلاقی دو بازوی پیشخوان و در درون زاویه قائمه آن سر پا ایستاده‌ام و علی‌القاعده باید هر آدمی با هر قد و قواره‌ای را در پشت آن پیشخوان ببینم، صاحب آن صدا را نمی‌بینم!
چند ثانیه بعد، جوانی خواب آلود و کلافه با چشمانی قرمز و پلکهای پف کرده و هیکلی مچاله و وضعیتی رقت‌بار در هیبت یک بیمارِ در حال احتضار از خاستگاه آن صدا بر می‌خیزد و تلوتلو کنان در پشت پیشخوان راه می‌افتد و وارد اتاقِ جنبِ درِ ورودی می‌شود و در را هم پشت سرش می‌بندد. صحنه‌ای که واقعاً مایه وهن یک ارگان است!

او را می‌شناسم؛ برادر یکی از اعضای شورای شهر است که دو یا سه سال پیش به این ضیافت راه یافته است. قبلاً هم بارها و بارها او را بیکار و علاف بر سر آبخوری‌های سالن‌های این ارگان دیده‌ام ولی این‌بار ظاهراً جای خواب هم برایش تعریف شده است! او یکی از دهها و بلکه صدها طفیلی آن سفره بی‌صاحب و بی در و پیکر است. سورچران‌هایی که اکثراً به دلیل "بی‌هنری و بی‌مصرفی و بی‌کفایتی و بی‌لیاقتی و بی‌عرضگی و درماندگی!" مبتلا به سندرم حس بیهودگی و دچار حالت حاد خمودگی شده‌اند! ؛ کاملاً کلافه و ویلان!

ساعت حدوداً ۱۲ ظهر است. کار من به فردا موکول می‌شود. البته به قول خودش؛ اگر بیاید! این هم یک نورچشمی دیگر است؛ برادر یکی از اعضای سابق شورای شهر!

قبل از این، در طبقه اول، در یکی از اتاق‌ها جوانی را دیده‌ام که طبق منشورِ منفور "امروز برو فردا بیا" ۸ ماه است که کفش آهنی به پا کرده و هنوز هم نتوانسته است به گرد پای برخی از امضا کنندگان -که لابد بعضی از آنها از طایفه همان سورچرانهای کلافه‌ و خموده‌ هستند- برسد و جشن آخرین امضا را بگیرد!

دم درِ خروجی ساختمان نیز دو نفر که یک کارگر هیلتی به دست هم کنارشان هست، زبان به گله و شکایت باز کرده‌اند و می‌گویند: "هر روز می‌آییم و یکی- دو ساعت می‌ایستیم و مسئولان یکی یکی از محل کارشان جیم می‌شوند و ما هم خسته می‌شویم و برمی‌گردیم و فردا دوباره روز از نو و دوندگی از نو! همه یا بی‌حال‌اند یا بی‌خیال! هیچ‌کس وظیفه خود را انجام نمی‌دهد! هیچ‌کس دلش به حال ارباب رجوع نمی‌سوزد! حتی به حکم دادستان هم عمل نمی‌کنند! کسی از ریاست مجموعه فرمان نمی‌برد!... البته همه مردم می‌دانند که باعث و بانی این همه انحطاط و ابتذال، شورا هست!..."

ناگفته نماند که نیروهای توانمند و سالم و شرافتمند هم در میان انبوه این جماعتِ بی‌هنرِ بیکارِ سوریِ بودجه خوارِ مبتلا به سندرم حس بیهودگی و بیماری حاد خمودگی -که ملخ‌وار بر این ساختار آوار شده‌اند- احساس غربت و خفگی و کلافگی می‌کنند!

و اما نکته‌ای که باید مردم و حاکمیت به آن توجه کنند، این است که؛ این فامیل‌بازی‌ها و فربه‌سازی سازمان و ناکارآمد کردن آن با فرو کردن لشکری از اقوام و خویشان به بدنه آن و برپا کردن بساط سورچرانی و تزریق ناتوانی و درماندگی به یک ارگان، فقط یک حق‌خوری ساده و تخلف معمولی و عدول از ضوابط و سرپیچی زیرکانه از مقررات در مقیاس یک سازمان نیست بلکه پوزخند وقیحانه به ساحَت قانون و اهانت بی‌شرمانه به یک ملت و دهن‌کجی ابلهانه به عقلانیت و عداوت با موازین اخلاقی و لجاجت با ناظر وجدان و تعرض شرورانه به ساحت مدنیت است.