سندروم ضحاک: تأملی در باب بحران مشروعیت و وسوسۀ منجی بیرونی
🌑 سندروم ضحاک: تأملی در باب بحران مشروعیت و وسوسۀ منجی بیرونی
✍ سینا جهاندیده
معمولاً ضحاک را نماد استبداد میدانند، اما شاید مهمتر از خود ضحاک، شرایطی باشد که ظهور او را ممکن میکند. پرسش اساسی این نیست که ضحاک چگونه حکومت کرد؛ پرسش این است که چرا جامعهای که بعداً از او متنفر شد، در آغاز راه را برای قدرت گرفتن او گشود.
شاهنامه در اینجا به یکی از بنیادیترین مسائل فلسفه سیاسی نزدیک میشود: مسئلهٔ مشروعیت.
قدرت تا زمانی پایدار است که مشروع تلقی شود. مشروعیت صرفاً به معنای توانایی حکومت کردن نیست، بلکه به معنای پذیرش نمادین قدرت از سوی جامعه است. جمشید در آغاز از چنین مشروعیتی برخوردار است. او سازندۀ نظم است، تمدن میآفریند و جهان را سامان میدهد. اما هنگامی که خود را منشأ همه چیز معرفی میکند، پیوند میان قدرت و مشروعیت گسسته میشود.
در زبان امروزی میتوان گفت جمشید دچار بحران مشروعیت میشود. این همان نقطهای است که شاهنامه از یک روایت اسطورهای فراتر میرود و به نظریه سیاسی نزدیک میشود. زیرا سقوط جمشید نتیجه شکست نظامی نیست؛ او پیش از آنکه از تخت پادشاهی سقوط کند، در ذهن مردم سقوط کرده است.
در اینجا میتوان از مفهوم «بحران هژمونی» استفاده کرد. هر نظمی تا زمانی دوام میآورد که بتواند رضایت عمومی را تولید کند و خود را طبیعی و ضروری جلوه دهد. اما هنگامی که این توانایی از میان میرود، جامعه وارد مرحلهای میشود که نظم قدیم دیگر نمیتواند فرمان براند و نظم جدید هنوز متولد نشده است. ضحاک فرزند همین برزخ سیاسی است. در چنین وضعیتی جامعه بیش از آنکه به دنبال آزادی باشد، به دنبال خروج فوری از بحران است. از این لحظه منطق سیاست جای خود را به روانشناسی نجات میدهد. آنچه اهمیت پیدا میکند نه کیفیت نظم آینده، بلکه نفی نظم موجود است. من این وضعیت را «سندروم ضحاک» مینامم.
سندروم ضحاک هنگامی رخ میدهد که نفرت از قدرت موجود چنان افزایش یابد که جامعه توانایی ارزیابی پیامدهای قدرت جایگزین را از دست بدهد. در این وضعیت، نیروی بیرونی یا نیرویی که از خارج نظم موجود میآید، به صورت یک منجی تصور میشود. از این منظر، ضحاک فقط یک فرد نیست؛ او تجسم «منجیگرایی سیاسی» است.
در فلسفه سیاسی، منجیگرایی زمانی پدیدار میشود که جامعه به جای تولید قدرت از درون، امید خود را به نیرویی خارج از خود منتقل کند. در این وضعیت، مردم از فاعل سیاسی به تماشاگر سیاسی تبدیل میشوند. آنان دیگر نمیپرسند چگونه باید نظم جدید را بسازیم؛ بلکه میپرسند چه کسی خواهد آمد و ما را نجات خواهد داد. همین جاست که تراژدی آغاز میشود.
زیرا نیرویی که با وعده رهایی وارد صحنه میشود، معمولاً فاقد محدودیتهای نهادی و اخلاقی است. مشروعیت او نه از مشارکت جامعه، بلکه از نفرت جامعه نسبت به وضع موجود تغذیه میکند. به همین دلیل منجی دیروز میتواند به مستبد فردا تبدیل شود.
شاهنامه این حقیقت را در قالب اسطوره بیان میکند. ضحاک نه از قدرت خود، بلکه از ضعف جمشید نیرو میگیرد. او نه بنیانگذار یک نظم نو، بلکه بهرهبردار یک فروپاشی است. از این منظر، مارهای دوش ضحاک نیز معنایی سیاسی پیدا میکنند. آنها نماد قدرتی هستند که برای بقا دائماً به قربانی نیاز دارد. هر روز مغزی تازه باید خورده شود. گویی قدرتی که از بحران مشروعیت زاده شده، نمیتواند جز از طریق بازتولید بحران به زندگی خود ادامه دهد.
اما شاهنامه در برابر این منطق، چهرهی دیگری را قرار میدهد: کاوه. کاوه از منظر فلسفه سیاسی اهمیتش کمتر از فریدون نیست. زیرا او نمایندهی آن چیزی است که میتوان «قدرت مؤسس» نامید؛ نیرویی که از درون جامعه برمیخیزد و امکان تأسیس نظم جدید را فراهم میکند. او برخلاف ضحاک یک منجی نیست. او جامعه را به انتظار نمیخواند، بلکه آن را به کنش فرا میخواند.
در واقع تقابل اصلی شاهنامه میان جمشید و ضحاک نیست؛ میان دو شیوه مواجهه با بحران است. یک راه، سپردن سرنوشت به منجی بیرونی است و راه دیگر، تولید قدرت سیاسی از درون جامعه. به همین دلیل شاهنامه را میتوان هشداری علیه وسوسهی همیشگی سیاست دانست: وسوسهی واگذاری آزادی به کسی که وعدهی نجات میدهد.
شاید مهمترین درس این روایت آن باشد که بحران مشروعیت لزوماً به آزادی منتهی نمیشود. میان سقوط یک استبداد و تولد آزادی فاصلهای وجود دارد که میتواند با چهرهای به نام ضحاک پر شود. تاریخ بارها نشان داده است که جوامع نه فقط قربانی استبداد، بلکه گاه قربانی امیدهای خود نیز میشوند. سندروم ضحاک نام همین لحظه است؛ لحظهای که جامعه از فرط نفرت نسبت به گذشته، آینده را به دست نیرویی میسپارد که هنوز شناخته نشده است.
@tabarshenasi_ketab