زندگی برای پنجشنبهها
🚺 زندگی برای پنجشنبهها 🚺
✍️ ؟؟؟
همسرم همیشه فکر میکند که من صبحهای پنجشنبهام را هدر میدهم.
هر پنجشنبه، رأس ساعت ۹ صبح، ماشینم را در پارکینگ سنگریزهای مرکز نگهداری سالمندان «سیدر ریج» پارک میکنم. آنجا هیچ خویشاوندی ندارم، قرار ملاقاتی هم ندارم. فقط وارد سالن عمومی میشوم، روی یک صندلی راحتی مینشینم و شروع میکنم به قلاببافی.
من ۶۵ سال دارم، کتابدار بازنشستهام و حالا آنقدر وقت آزاد دارم که گاهی نمیدانم با آن چه کنم.
اوایل، کارکنان مرکز با نگرانی از من میپرسیدند: خانم، منتظر یکی از ساکنان هستید؟
لبخند میزدم و میگفتم:
«نه، فقط دارم با کاموایم کار میکنم.
کمکم دیگر سؤال نکردند. احتمالاً با خودشان فکر کردند پیرزن عجیبوغریب اما بیآزاری هستم.
اما حقیقت این بود که من فقط قلاببافی نمیکردم؛ داشتم آدمها را تماشا میکردم.
سالمندانی را میدیدم که آرام و خاموش، مثل سایههایی در راهروها حرکت میکردند؛ تنها، بیصدا و با نگاههایی که بیشتر به زمین دوخته شده بود تا به زندگی.
بعد کمکم آنها هم متوجه حضور من شدند.
با واکرهایشان میایستادند و حرکت قلاب میان کاموا را نگاه میکردند.
اولین کسی که سکوت را شکست ، زنی بود به نام النور.
یک روز گفت: این بافتت خیلی نامرتبه.
خندیدم و گفتم: کاملاً درست میگی. من واقعاً افتضاح میبافم. دوست داری یادم بدی؟
چنان نگاهم کرد که انگار بلیت برنده بختآزمایی را به دستش داده باشم.
گفت: دیگه دستهام خشک شده… دهههاست نبافتم.
یک قلاب دیگر به سمتش سر دادم و گفتم: عالیه. پس با هم بد میبافیم.
کنارم نشست و کمتر از ده دقیقه بعد، انگشتانش دوباره با همان ریتم قدیمی حرکت میکردند؛ ریتمی که حافظهاش تصور میکرد سالها پیش فراموش شده است.
هفته بعدد، النور دو نفر دیگر را هم با خودش آورد.
بعد شدند پنج نفر.
بعد ده نفر.
و خیلی زود کتابخانۀ مرکز گوشهای را به ما اختصاص داد.
اسممان را گذاشتند «باشگاه قلاب و کاموا»، اما راستش قلاببافی فقط بهانه بود.
ما درباره فیلمهای قدیمی حرف میزدیم، از خیابانهای شهر در دهه شصت خاطره تعریف میکردیم و با هم غر میزدیم که چرا غذای اسرارآمیز پنجشنبهها همیشه اینقدر بد است.
تغییر را میشد با چشم دید.
زنهایی که قبلاً تمام روز را با لباس خواب میگذراندند، حالا برای پنجشنبهها گردنبند میانداختند، موهایشان را مرتب میکردند و رژ لب میزدند.
یکی از ساکنان به نام مارتا که پرستارها او را «کمحرف و تقریباً بیکلام» توصیف میکردند، ناگهان با جزئیات کامل شروع کرد به توضیح دادن الگوی پلیوری که در سال ۱۹۵۴ برای اولین تولد پسرش بافته بود .
کمکم تپهای از کلاههای کجوکوله و رنگارنگ درست شد.
مارتا با خنده گفت: آخر قرار است با اینها چه کار کنیم؟
گفتم: حتماً یک نفر به آنها نیاز دارد.
کلاهها را برای یک مرکز حمایتی کودکان بیسرپرست فرستادیم.
هر ماه یک جعبه پر از کلاه راهی آنجا میشد؛ کلاههایی که زنانی بافته بودند که دنیا تقریباً آنها را فراموش کرده بود، برای کودکانی که دنیا هنوز آنها را کاملاً در آغوش نگرفته بود.
پاییز گذشته، مددکار جوانی از همان مرکز به دیدنمان آمد.
عکسی همراهش بود.
در عکس، گروهی از نوجوانان در اردوی هوای سرد ایستاده بودند و تقریباً همهشان کلاههای شلوغ و رنگارنگ ما را بر سر داشتند.
به پسری در انتهای عکس اشاره کرد و گفت:
«این پسر به من گفت تا امروز هیچوقت چیزی کاملاً نو برای خودش نداشته. داخل کلاهش برچسبی پیدا کرده بود که رویش نوشته شده بود: دستبافت مارتا ، ۸۷ ساله.
تو آدم ارزشمندی هستی.
سه هفته است که کلاه را از سرش برنداشته. میگوید احساس میکند یک مادربزرگ حواسش به او هست.»
چشمان مارتا پر از اشک شد.
همه ما برای چند دقیقه در سکوت فرو رفتیم.
همسرم هنوز هم وقتی کیف کامواهایم را برمیدارم، چشمهایش را از سر تعجب میچرخاند.
فکر میکند این همه راه رانندگی کردن فقط برای نشستن کنار چند غریبه و ساختن چیزهایی که هیچکس سفارش نداده، اتلاف وقت است.
اما النور سهشنبه گذشته، آرام و بیدرد از دنیا رفت.
در مراسمش، پسرش دستم را گرفت و آرام گفت: «مادرم برای پنجشنبهها زندگی میکرد. همیشه میگفت آن چند ساعت، دیگر یک بیمار نبود… دوباره یک هنرمند بود. شما عزت نفسش را به او برگرداندید.»
حالا هم گروه ما برقرار است.
ده زن، بین ۷۱ تا ۹۵ سال، که هنوز با عشق کلاههای نامرتب و رنگارنگ برای بچههایی میبافند که بیش از هر چیز نیاز دارند بدانند نامرئی نیستند.
من مسیر تاریخ را عوض نمیکنم.
فقط در اتاقی آفتابگیر، کنار آدمهایی که سالها با تنهایی زندگی کردهاند، قلاببافی میکنم.