میراث فرومایگان؛ نهایت خباثت در ورای میزهای خدمت!
✍️ حمزه‌علی نصیری

هر از گاهی آگهی می‌کنند که برنامۀ میز خدمت دارند. برنامه‌ای که معمولاً با حضور مدیران و مسئولان دستگاههای اجرایی برگزار می‌شود و آنها، مثلاً سخنان مردم را می‌شنوند و به سوالات‌شان پاسخ می‌دهند و به مشکلات‌شان رسیدگی می‌کنند و تقاضای‌شان را به مسئولان مربوطه ارجاع می‌دهند... این در حالیست که وضع خدمت‌رسانی در دستگاه‌های اجرایی و نهادهای خدمت‌رسان‌شان، نه تنها فاجعه‌بار، بلکه به شدت خباثت‌بار است. از شهریور ۱۴۰۰ شاهد ترک خدمت‌های تکراری و ولنگاری‌های بسیاری، در شهرداری‌ام. طوری که می‌توان آن وضعیت را خباثت سازمانی نامید. نمونه‌های زیر -که از روزنگاشت‌های نگارنده در مراجعات خود به آن نهاد برای تشکیل و تکمیل پروندۀ پروانۀ ساخت است- شاهد بر این مدعاست. دلیل این روزنگاشت‌ها این بوده که نگارنده به عنوان یکی از اعضای هیئت امنا بیش از دو سال، از نزدیک شاهد ولنگاری سازمانی در این نهاد به اصطلاح خدمات‌رسان بوده است.

شنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۲
به همراه یکی از مالکین محترم، با در دست داشتن کلیه مدارک سجلّ و اسناد مالکیت و معرفی‌نامه تعاونی، جهت پیگیری و تکمیل پرونده‌ای که تابستان ۱۴۰۱ تشکیل داده‌ایم به شهرداری منطقه دو مراجعه می‌کنیم. معرفی‌نامه‌ای را که تابستان پارسال پذیرفته بودند و ذیلش دستور تشکیل پرونده داده بودند و در دبیرخانۀ خودشان ثبت شده بود و مراحلی از تشکیل پرونده را انجام داده بودند، اکنون نمی‌پذیرند و معرفی‌نامه جدید می‌خواهند! یادآوری اینکه حداقل به دستور و تاریخ و شماره ثبت دبیرخانه خودشان ارزش و اعتبار قائل شوند، افاقه نمی‌کند. مجبور می‌شویم جهت دریافت معرفی‌نامۀ جدید به دفتر تعاونی مسکن در آن سوی شهر مراجعه کنیم. آنجا هم رویه اینها را قبول نمی‌کنند و به ما معرفی‌نامه مجدد نمی‌دهند. معتقدند که همان معرفی‌نامه‌های قبلی معتبر است‌ و قول می‌دهند که نامه‌ای به شهرداری مرکز بنویسند و در آن نامه قید کنند که اعتبار معرفی‌نامه‌های صادر شده قبلی برای اعضای تعاونی به قوت خود باقی‌ست.

دست از پا درازتر دوباره به شهرداری منطقه دو برمی‌گردیم تا دست‌ خالی‌مان را به مسئول ارشد واحد مربوطه نشان دهیم و پاسخ تعاونی را شفاهاً ابلاغ کنیم اما او در اتاقش نیست!

پشت باجه‌ها و داخل اتاق‌ها و اتاقک‌ها انبوهِ بیکار و بیکارِ انبوه به چشم می‌خورد اما در آن میان‌ نیز کسی پاسخگو نیست و اصلاً به هیچ‌یک از آنها مربوط نیست!!!

اصلاً سبک و مدل انجام کار در این اداره همین است؛ کسی یا کسانی‌که قرار است کار شما را انجام دهند، معمولاً غایب‌اند. آنهایی هم که حاضرند، کاری برای شما انجام نمی‌دهند چون که کار شما به آنها مربوط نمی‌شود! و همیشه کسی باید کارتان را انجام دهد که رفته بیرون!!!

آن روز بدون هیچ نتیجه‌ای ساختمان شهرداری را ترک می‌کنیم و در حالیکه جلوی درب ساختمان، مشغول قول و قرار بعدی هستیم که مراجعۀ بعدی کِی باشد و این گره کوچک را چگونه باز کنیم، برخی از غایبین داخل را می‌بینیم که در بیرون از ساختمان، حاضرند!؛ آقای مـ‌هـ‌ ل‌تـ‌‌ـ ـی در خیابان محیط زیست در جهت شمال به جنوب قدم زنان، سیب سرخی را گاز می‌زند. دو نفر دیگر که اسم‌شان را نمی‌دانم، در آستانۀ درب ورودی باهم گپ می‌زنند. آقای... (کارمند دبیرخانه) روی صندلی خودروی سواری خود نشسته و پاهایش را به سمت بیرون آویزان کرده و لحظات خوشی را سپری می‌کند (همان صحنه‌هایی که همه روزه قابل مشاهده‌اند!)...

دوشنبه ۱ آبان ۱۴۰۲
تصمیم می‌گیرم این‌بار مسئله را با آقای تـ‌فـ‌رشـ‌ ـی شهردار منطقه دو در میان بگذارم. (اینکه عوامل تشکیل پرونده در شهرداری معرفی‌نامه جدید می‌خواهند و تعاونی مسکن نمی‌دهد!) طبقه سوم متعلق به حوزه شهردار است. در می‌زنم و وارد می‌شوم. جوانکی پشت میز نشسته است. در همان حالتی که نشیمنگاهش در صندلی راحتی فرورفته و زانوهایش تا مقابل دهانش بالا آمده و گردنش در میان کتف‌هایش گم شده و گوشی تلفن همراهش را دو دستی مقابل صورت خود گرفته و چشمانش را بر صفحۀ آن دوخته است، بدون اینکه تکانی به خود بدهد، نیم نگاهی یک ثانیه‌ای به من می‌اندازد و می‌گوید: «رفته بیرون.»

می‌گویم احتمالاً به عنوان مسئول دفتر شهردار در جریان هستید که روند صدور پروانه ساخت برای زمین‌های شهرک کوثر به کجا رسیده است. می‌گوید: «نمی‌دانم به من مربوط نمی‌شود.» اجازه می‌گیرم روی یکی از صندلی‌ها بنشینم و به مدیرعامل تعاونی مسکن زنگ بزنم. از او نیز می‌خواهم که این گفت‌وگو را گوش دهد تا هم در جریان کار قرار بگیرد و معلوماتش را افزایش دهد! و هم مشکل خیل عظیم مردم را به گوش آقای شهردار برساند. اما او بدون اینکه کمترین تغییری در وضعیت فیزیکی بدن و فرم نشستن خود بدهد و بدون اینکه چشم از گوشی بردارد و نیم نگاهی به من بیندازد، می‌گوید: «من اصلاً نمی‌خواهم بدانم.»!!!

از اینکه بار دیگر در این نهاد خدمت، بی‌تفاوتی و بی‌مسئولیتی و بی‌تربیتی و بی‌ادبی و وقاحت را می‌بینم و بازهم -مثل هزاران ارباب رجوع دیگر- نادیده گرفته می‌شوم، ناراحتم. اما روز به روز حدس و گمانم بیشتر به یقین تبدیل می‌گردد؛ اغلب این‌‌ها، بدون طی مراحل رشد و تربیت به این صندلی‌ها رسیده‌اند. بدون کسب معرفت و بدون حس و لمس رنجِ آموختن و بدون ورود به چالش رقابت و بدون هیچ‌گونه دانش و مهارت و بدون تحمل هیچ زحمتی و صرفاً از طریق رانت و پارتی به این موقعیت‌ها پرتاب شده‌اند. بنابراین هیچ درک روشنی از ماهیت و ابعاد مسئولیت سازمانی و کرامت انسانی ندارند و اتاق اداره را حریم خصوصی خود می‌دانند و هر ارباب رجوعی را مزاحم می‌پندارند. طفلک‌ها اصلاً قادر به فهم ضرورت پاسداشت کرامت انسانی نیستند. این است که به وقت و انرژی و حق و حقوق و شأن و شخصیت مردم پشیزی ارزش قائل نیستند.

با این حال لختی به حضورم در آنجا ادامه می‌دهم. در حریم خلوتش می‌نشینم و واژه‌هایی از جنس نقد و مطالبه در مرداب بسته و بی‌وسعت و بی‌عمق‌ خیال و اندیشه‌اش می‌اندازم و خاطر آرام و بی‌دغدغه‌اش را کمی متلاطم می‌سازم و آرامش‌اش را به هم می‌ریزم و روح کوچکِ ناز پروردش را آشفته می‌سازم. تکانی می‌خورد و قامت کمانی‌شکلِ فرورفته‌اش در صندلی راحتی را کمی صاف می‌کند و گلوی خشکیده‌اش را با آب دهانش خیس می‌سازد و یکی دو جمله بی‌معنی تحویلم می‌دهد و معلوم می‌شود که اصلاً در وادی نبوده است و مقدمات لازم برای فهم آنچه که وجدان و اخلاق و وظیفۀ سازمانی و کرامت انسانی نامیده می‌شود را کسب نکرده است!

چهارشنبه ۱۰ آبان (بعد از ۸ روز) موفق می‌شوم نامه‌ای از تعاونی مسکن دادگستری به شهرداری بیاورم اما آقای شهردار (شهردار مرکز) حضور ندارد که وی را ملاقات کنم و دستور بگیرم. مسئول دفترش می‌گوید «پنجشنبه هم نیستند.»

جمعه هم که جمعه هست. شنبه هم ۱۳ آبان است (روز دانش‌آموز، سال‌روز تسخیرلانه جاسوسی،...)

یکشنبه مورخه ۱۴۰۲/۰۸/۱۴ از اول صبح در شهرداری مرکز دنبال نامه‌ای می‌گردم که روز چهارشنبه ۱۰ آبان خودم به آقای نـ‌جـ‌فـ‌ ـی مسئول محترم دفتر شهردار تحویل و توضیحات لازم را هم در خصوص محتوا و متن و هدف نامه داده‌ام.

امروز برای پیگیری مجدد میروم خدمت‌شان.

ایشان اظهار بی‌اطلاعی می‌کند و مرا به همکار بغل دستی‌اش ارجاع می‌دهد!

وی نیز با یک ارباب رجوعِ گله‌مند مشغول صحبت است. البته بهتر است بگویم که آن ارباب رجوع، بسیار دردمندانه سخن می‌گوید و معلوم است که کفش‌هایش در رفت‌وآمد بین خانه و این نهاد خدمت‌رسانی! پاره و طاقتش طاق شده است. می‌ایستم و فرازهایی از سخنانش را می‌شنوم. از اینکه ماهها به شهرداری رفت و آمد کرده و هیچ نتیجه‌ای نگرفته، به شدت شاکی و ناراضی‌ست. بالاخره نوبت به من می‌رسد. تصویر نامه را نشان می‌دهم و توضیحاتی هم ارائه می‌کنم که خوشبختانه از سیستم ایشان خبر خوش مخابره می‌شود؛ نامه دستور خورده و دبیرخانه رفته است.

راهی دبیرخانه می‌شوم و تصویر نامه را همراه با توضیحات لازم به یکی از چهار خانمی که در یک دورهمی صمیمانه در حاشیه سالن مشغول صحبت‌اند، نشان می‌دهم. ایشان پشت میز کارش می‌نشیند و با مراجعه به صفحه نمایش رایانۀ خود شماره‌ای را روی تکه کاغذی درج و به من می‌دهد و می‌گوید برو به واحد شهرسازی.

طبقه همکف، ابتدای راهرو، بالای یک درب چوبی عنوان "شهرسازی" حک شده است.

از آویزان بودن دستگیره‌ معلوم است که ناکار است و در، باز نمی‌شود. یعنی نباید داخل رفت.

دو سالن شیشه‌ای روبروی هم در طرفین راهرو که هر کدام دارای چندین باجه خدمت‌رسانی! با دریچه‌هایی رو به راهرو هستند، مجموعه واحد شهرسازی را تشکیل می‌دهند.

همه باجه‌های سالن شیشه‌ای سمت راست خالی‌اند و هیچ کارمند و کارگزاری روی صندلی‌های پشت باجه‌ها به چشم نمی‌خورد الّا آخرین باجه که یک مرد جوان با خانمی که پشت میز جلو پنجره روی صندلی نشسته، مشغول گپ و لبخند است. خود را مقابل باجه می‌رسانم و سلام می‌کنم و لحظاتی می‌ایستم. او تمایل ندارد به من توجه کند. مکث و توقف من مجبورش می‌کند که لحظه‌ای دل از گپ و خنده برکَند و به سمت من برگردد. شماره نامه را نشانش می‌دهم و موضوع را در چند جمله کوتاه توضیح می‌دهم. ایشان مرا به کس دیگری در سالن شیشه‌ای روبرو ارجاع می‌دهد؛ «سالن روبرو، آقای دره بـ‌اغـ ـی.» سالن روبرو نیز متشکل از چندین باجه و چندین میز و صندلی مجهز به سیستم رایانه‌ای و... هست که علی‌القاعده باید صاحب داشته باشند و برای انجام امور خلق‌الله مستقر شده‌اند. اما آنجا نیز اکثر باجه‌ها خالی از مسئول و متصدی و کارمند و کارگزار هستند و در کل سالن بیش از سه یا چهار نفر به چشم نمی‌خورد و از قضا کار من به هیچکدام از آنها مربوط نیست! از آن میان خانم محترمی مرا به واحد درآمد رهنمون می‌شود. زیرا شاید آقای دره بـ‌اغـ ـی آنجا باشد. واحد درآمد هم به اندازه واحد شهرسازی مجهز اما خالی از جنبنده است. خوشبختانه آقای دره بـ‌اغـ ـی از کنج سالن پیدا می‌شود و بعد از دریاف توضیحات کافی از اینجانب، از آنجا خارج و راهی واحد شهرسازی و باجه کار خودش می‌گردد. فقط چند ثانیه طول می‌کشد که نامه مورد نظر را ردیابی می‌کند. نامه، روی میز همکار بغل دستی‌اش هست؛ دقیقاً چسبیده به میز کار وی! و خوشبختانه ایشان همانجا حضور دارد و بلافاصه دست بکار می‌شود و نامه را با کلیۀ دستورات مندرج بر روی آن می‌خواند و سپس دست به قلم می‌شود و یک نامه سه خطی به معاونت محترم شهرسازی منطقه ۲ می‌نویسد. اما تایپیست محترم تشریف ندارد! می‌ایستم تا بیاید. انتظارم تقریباً ۴۰ دقیقه به طول می‌انجامد. بالاخره آقای تایپیست تشریف می‌آورد و نامۀ سه خطی را تایپ می‌کند و به همکارش تحویل می‌دهد. (اما انصافاً برای تایپ کردن آن سه خط زور می‌زند و سختی می‌کشد! احتمالاً تازه‌کار است). من امضا (رسید) می‌دهم و هر دو نامه‌ را می‌گیرم. آن نامۀ سه خطی را باید در سالن شیشه‌ای روبرو به امضای معاون محترم شهرسازی برسانم اما ایشان حضور ندارد. به جای وی، جانشین محترم معاونت شهرسازی و معماری آن را امضا می‌کند. (اوضاع حاکم بر آن بخش نشان می‌دهد که حتی اتاق شیشه‌ای هم نتوانسته اخلاق و فرهنگ کار را در میان آن جماعت رواج دهد!) بعد از ثبت در دفتر و درج شماره و تاریخ در آن واحد، به شهرداری منطقه ۲ در ساختمان دیگر، راهی میشوم. اما آقای مـ‌یـ‌ رزاخـ‌ انــ‌ ـی مسئول محترم واحد شهرسازی آن منطقه در محل خدمت خود حضور ندارد. چاره‌ای جز انتظار نیست. دو نفر دیگر (یک مرد جوان و یک نفر خانم میانسال) مثل من روی صندلی انتظار نشسته‌اند. مرد جوان می‌گوید که ۸ ماه است برای اخذ پروانه ساخت رفت و آمد می‌کند و از کار و زندگی افتاده است. او به معنی واقعی کلمه، بر زمین و زمان ناسزا می‌گوید! خوشبختانه بعد از حدود یک و نیم ساعت انتظار، ملاقات با مسئول محترم واحد محقق می‌شود. هر دو نامه را می‌خواند و توضیحات مرا هم می‌شنود و بدون اینکه دستور کتبی به همکاران‌ زیر مجموعه خود بنویسد، مرا پیش آقای پـ‌ازوکـ ـی می‌فرستد. اما وقت اداری تمام است! ادامه کار به شرط زنده بودن، ان‌شاءالله فردا و فرداهای دیگر.

دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
امروز موفق می‌شوم مراحل دیگری از دریافت جواز را در شهرداری منطقه ۲ انجام دهم. قرار بر این می‌شود که گزارش بازدید فردا تنظیم گردد.

مبلغ ۱۷ میلیون تومان نیز بابت ۵درصد پرداخت می‌کنم.
از صبح تا ظهر در شهرداری حضور دارم. به تعاونی مسکن فرهنگیان نیز سر می‌زنم.
انجام کار را به روز دوشنبه موکول کرده‌ام تا شاید همسایه‌هایی که این روز را برای پیگیری پروانه ساخت انتخاب می‌کنند، ببینم و آشنا شویم و تبادل نظر کنیم. اما متأسفانه هیچ مراجعه کننده‌ای از شهرک ۱۰۵۶ قطعه‌ای کوثر را نمی‌بینم.

لازم می‌دانم سخن جناب آقای ذوالفقاری عضو ساعی و زحمتکش هیئت امنا را در گروه ۳۶۴ نفری واتساپی تکرار کنم: «امیدوارم روزی نرسد که کسی به خاطر از دست رفتن این فرصت‌ها افسوس بخورد.»

روز دوشنبه ۲۹ آبان به واحد درآمد مراجعه می‌کنم. مسئول مربوطه مرا با یک برگ معرفی‌نامه که کسر ۱۷ میلیون تومان در متن آن قید شده، به طبقه چهارم می‌فرستد. چهار نفر پشت میزهای خدمت! حضور دارند. وحـ ـیـ د اسـ دی برادر یکی از اعضای شورای شهر و پسر عموی آن یکی عضو شورا، در انتهای گیشه در صندلی راحتی فرو رفته است. فردی که مسئول صدور فیش واریز است، از روی صندلی کناری وی برمی‌خیزد و بعد از استقرار در پشت سیستم و کنار دستگاه پرینتر معرفی‌نامه را از من می‌گیرد و مشغول نوشتن فیش ۱۷ میلیون تومانی می‌شود. برگۀ اول را در دو نقطه قلم‌خورد می‌کند و آن را پاره می‌کند و کنار می‌گذارد. برگه دیگری را برمی‌دارد و آن را هم قلم‌خورد می‌کند. رو به من می‌کند و می‌گوید: «شما روی برگه زل زده‌اید و نمی‌گذارید من بنویسم.» با اینکه در باورم نمی‌گنجید که من در این قضیه مقصر باشم، معذرت‌خواهی می‌کنم و کنار می‌روم! فردی که همان‌جا حضور دارد، زحمت نوشتن فیش را بر عهده می‌گیرد و کار واریز، تمام. در تمام این مدت جوانی که به نظر می‌رسد زیر ۱۸ سال باشد، پشت همان گیشه سرش را روی میز کار گذاشته و به خواب عمیقی فرورفته است. در تمام مدتی که من آنجا هستم، هیچ تکانی نمی‌خورد. احتمالاً شب تا صبح به امید این خواب شیرین در این استراحتگاه، با گوشی تلفن همراه مشغول بازی بوده‌ است.

بقیه امورات قرار است در طبقه دوم انجام شود اما به فردا موکول می‌گردد؛ فردا سه‌شنبه ۳۰ آبان ساعت ۹ مهندس اردسـ‌تـ‌انـ ـی.

سه‌شنبه ساعت ۹ صبح ۳۰ آبان برای ادامه کار و انجام بازدید، در مقابل میز کار مهندس حاضر می‌شوم. حضور ذهن کامل دارد. بدون اینکه شماره پرونده بخواهد، کارهای لازم را انجام و فرم‌های مربوطه را چاپ و امضا می‌کند و تحویلم می‌دهد. با انجام این کار، به وجد می‌آیم و مهر مهندس بر دلم می‌نشیند. هم در محل کار خود حاضر است و هم حضور ذهن دارد. پس از دریافت آن فرم‌ها به واحد طرح تفصیلی مراجعه می‌کنم. مسئول مربوطه حضور ندارد.

اینجا هم باید به انتظار نشست اما در این انتظار، تنها نیستم. یک آشنای دیگر هم با وی کار دارد و در همان اتاق، روبروی هم نشسته‌ایم. او از آن دسته از آدم‌هایی‌ست که در زد و بند و رابطه بازی و ساخت و ساز غیرمجاز مهارت دارد و به این مهارت‌ها افتخار می‌کند و نمونه کار هم ارائه می‌دهد. عضو یکی از تیم‌هایی هست که در تبدیل خانه‌های ۲۰۰ متری قیامدشت به خانه‌های پنجاه متری و نابودی کیفیت زندگی در آن شهرک -که منظم‌ترین شاکله فیزیکی با قطعات ۲۰۰ متری و گذرهای تماماً سر راست را دارد- ید طولایی داشته است. هم اتاقی مسئول طرح تفصیلی هم بیکار است و به سخنان وی گوش می‌دهد. صحبت، از تغییر شهردار و فرماندار و... به غیبت و ترک فعل کارکنان و در رفتن از زیر کار و فرسودن ارباب رجوع در رفت‌وآمدهای پرشمار و انتظارهای و... می‌کشد. هم اتاقی مسئول طرح تفصیلی همۀ تقصیرات را گردن اعضای شورای شهر می‌اندازد و شورا را کانون اشاعۀ فساد و ناکارآمدی معرفی می‌کند. انتظار ما در این اتاق بیش از یک ساعت به طول می‌انجامد. عقربۀ ساعت‌شمار عدد دوازده را رد کرده است که مسئول طرح تفصیلی وارد می‌شود. غیر از ما، دو نفر هم هستند که منتظر اویند البته آنها بعد از ما و به تازگی رسیده‌اند و سر پا ایستاده‌اند و کارشان قبل از ما انجام میشود! فرم طرح تفصیلی من چاپ و امضا می‌گردد اما متأسفانه مشکل کوچکی وجود دارد؛ مهندس بازدید کننده (همانکه حاضر بود و حضور ذهن داشت)، اندازه‌های طول و عرض زمین را جابجا درج کرده و سمت گذر موجود را اشتباه وارد کرده است. گذر موجود در ضلع شرقی زمین من واقع شده است که ایشان، سمت جنوب درج کرده‌ است. او جهات جغرافیایی را اشتباه گرفته است! برای اصلاح این اشتباه فردا باید بیایم.

چهارشنبه ۱ آذر ۱۴۰۲
چهارشنبه اول آذر برای اصلاح این اشتباه دوباره به شهرداری برمی‌گردم. مهندس غایب است. ساعت‌ها انتظار می‌کشم. کسی خبر ندارد که او امروز می‌آید یانه! بعد از ساعت‌ها انتظار، معلوم می‌شود که نمی‌آید. باید بروم و فردا بیایم!

پنجشنبه ۲ آذر ۱۴۰۲
پنجشنبه دوم آذر ساعت ۸ صبح باز هم مقابل میز کار مهندس حاضر می‌شوم. ساعت ۹ شده و خبری از وی نیست. زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهد. از همکارش خواهش می‌کنم که با وی تماس بگیرد و بپرسد اگر امروز نمی‌خواهد بیاید من تا آخر وقت اداری اینجا اسیر نشوم. او می‌گوید: «ساعت نه و نیم می‌آید.» می‌نشینم تا بیاید. ساعت ۱۰ تشریف میاورند. با اینکه پریروز خودش قول داده اشتباهش را اصلاح کند، هنوز نیاز به توضیح و توجیه دارد. جهات جغرافیایی چهارگانه زمین را برایش تشریح می‌کنم. پشت سیستم می‌نشیند و شروع به کار می‌کند. اما همان چند نفری که دو ساعت تمام شاهد گپ و گفت و خمیازه‌های‌شان در پشت همان میز خدمت! هستم، او را نیز به صحبت می‌گیرند. یکی از کارکنانی که در بین طبقات در رفت‌وآمد است و در مدت این دو ساعت چندین بار او را در حال ایستاده و گذر و گپ و گفت با دیگران دیده‌ام، او را صدا می‌کند و به پاگرد راه‌پله می‌برد و دقایقی به حرف می‌گیرد. درد این است که همان‌هایی که دو ساعت تمام شاهد انتظار من و امثال من بوده‌اند، خجالت نمی‌کشند و همچنان ما را بی‌ارزش می‌پندارند و نادیده می‌گیرند. یعنی سطح فهم تا این اندازه افتضاح است! آقای اردسـ‌تـ‌انـ ـی بالاخره پشت میز کار خود مستقر می‌شود و گزارش بازدید خود را تصحیح و تأیید می‌کند و به من تحویل می‌دهد. حال باید به واحد طرح تفصیلی مراجعه کنم و گزارش ایشان را هم بگیرم اما مسئول مربوطه جناب آقای خـ‌ اکـ ـی غایب است. باید بروم و هفته بعد، روز شنبه ۴ آذر برگردم.

شنبه ۴ اذر ۱۴۰۲
شنبه ۴ آذر برای پیگیری کار صدور پروانه ساخت به شهرداری منطقه دو مراجعه می‌کنم. متأسفانه مسئول واحد طرح تفصیلی باز هم غایب است. گویا به صورت تلفنی به هم اتاقی‌اش اطلاع داده که امروز به دلیل سرماخوردگی، نخواهد آمد.

یکشنبه ۵ آذر ۱۴۰۲ به امید ملاقات با مسئول طرح تفصیلی (آقای خـ‌اکـ ـی) خود را به اداره می‌رسانم. آقای گودرزی (یکی از مالکین کوثر که متقاضی پروانه ساخت است) را در ورودی ساختمان می‌بینم که به دلیل عدم حضور مسئول واحد درآمد (آقای طـ‌ اهـ‌ رـی) کارش انجام نشده و ناکام برگشته است و میرود تا یک روز دیگر بیاید. خود را به طبقه دوم می‌رسانم. مسئول طرح تفصیلی خارج از اتاق خود در پشت گیشه نشسته و در حال زیر و رو کردن یک پرونده است. منتظر می‌مانم کارش تمام شود. از جایی که نشسته، بلند می‌شود و به اتاق خودش می‌رود. دنبالش می‌روم و با نشان دادن گزارش بازدید، درخواست می‌کنم که فرم طرح تفصیلی را برای تکمیل پرونده‌ام اصلاح کند و به من تحویل دهد. اما او برای رفتن عجله دارد. می‌گوید: «نمیخواد. تأیید کرده‌ام. برو پیش امـ‌ امــ ـی.» این دقیقاً یک پاسکاری متقابل بود؛ روز پنجشنبه هفته قبل (دوم آذر) وقتی از آقای امـ امـ ـی خواسته بودم همین کار را برایم انجام دهد، او مرا دقیقاً به همان آقا پاس داده بود! می‌گویم ولی این فرم را آقای امـ امـ ـی می‌خواهد. باید در پرونده باشد. باید اسکن شود. باز هم می‌گوید: «نمیخواد. اگر یک درصد قبول نکرد، بگو تأیید کنه من بعداً میام تأیید می‌کنم.» و خطاب به هم‌ اتاقی‌اش می‌گوید: «امیر من رفتم. باید آمپول بزنم. بچه را هم باید برسانم.» او مرا نادیده می‌گیرد و می‌رود! ساعت ۱۲ ظهر است. آقای امـ امـ ـی هم غایب است. باید برگردم بروم و باز هم فردا بیایم. اما دیگر نمی‌آیم!... چرا که این داستان با حکمرانی این فرومایگان قرار نیست به این زودی پایان یابد! آنچه در این میان بی‌دود و بی‌حرارت می‌سوزد، فرصت‌هاست. ادامۀ مسیر، عمر نوح و صبر ایوب می‌طلبد! من عطای این سیستم معیوب و مهره‌های منحطش را به لقای‌شان می‌بخشم و کفارۀ آن مراجعات بی‌ثمر و آن ملاقاتهای ملال‌آور را، با انصراف از ادامۀ مسیر می‌پردازم!
یک سال و حتی بیشتر می‌گذرد. تصمیم می‌گیرم درخواست پروانۀ ساختمان را به "چهار دیواری" تغییر دهم. سال ۱۳۹۳ است. تجارب قبلی چند بار دیگر در چند ماه متوالی برایم تکرار می‌شود. دیگر حوصلۀ وقایع‌نگاری ندارم. آنچه نوشته شده است برای بیان درد بی‌درمان آن سازمان کافی‌ست. نیمۀ اسفند ۱۳۹۳ این کار را نیز نیمه‌کاره رها می‌کنم. چرا که صدور هر گونه جواز ساخت در سطح شهر متوقف شده است. تصمیم گرفته‌اند بدون سند سبز تکبرگ، جواز صادر نکنند. مسئول شهرسازی اذعان می‌کند که این تصمیم، تصمیم بیخودی هست و حتماً در آن تجدید نظر خواهد شد. اما کِی؟ معلوم نیست!!!

اما نکته‌ای هست که باید به این روزنوشته‌ها اضافه شود تا عمق فاجعه، بازهم نمایان‌تر گردد. من ساکن همان محله‌ام؛ همانجایی که ساختمان شهرداری مستقر است. و طبیعتاً در خیابانهای اطراف؛ (امام و طالقانی و محیط زیست و تربیت بدنی و شهرداری و شریعتی و دانش و اوقاف و خیام و بلوار آموزش و پرورش و بلوار خرمشهر و...)، حضور یا عبور روزانه دارم.

تقریباً در تمام مراجعاتم، مراجعه کننده‌هایی از دور و نزدیک را دیده‌ام که با فلان مهندس‌ یا فلان کارمند کار داشته‌اند اما آنها غایب‌ بوده‌اند! و من با کمال حیرت و تأسف آنها را بیرون از محل کار، در املاکی‌ها و نمایشگاههای فروش خودرو و مغازه‌ها و خیابان‌ها و پیاده‌رو‌های اطراف دیده‌ام که در حال انجام کار شخصی‌ یا گذران وقتند!

اکنون که تصمیم به انتشار این روزنوشت‌ها گرفته‌ام، از تاریخ اولین مراجعه‌ام به آن سیستم فاسد (در تابستان ۱۴۰۰) پنج سال گذشته است. طی این سال‌ها، قیمت‌ها سر به فلک کشیده است و فرصت‌های من و امثال من بی‌دود و بی‌حرارت سوخته است!

#میراث_فرومایگان
#نهایت_خباثت_در_ورای_میزهای_خدمت!
#لقمه‌های_شبهه_ناک
#مطالبه_گر_باشیم

و اما شهرداری شهر ۶۰ هزار نفری "یاتا" در استان کیوتو ژاپن

اینجا 👇 بخوانیم.

https://nasiri706.blogfa.com/post/1302